۱۷
اسفند

به یاد وبلاگ قبلی ام !

زشت باشید

در حال گشت و گذار در سایت پین‌ترست ( Pinterest ) بودم که به یکی از تخته‌های قدیمی ام بر خوردم ( کلا دو تا دارم :)) ... عکس‌ نوشته‌ای از وبلاگ قبلی‌ام ... چندین وبلاگ مدت‌ها پیش داشتم که این یکی نمیدونم کدوم یک ا ز اونا بود ... درست یادم نیست چی می‌نوشتم توی اون بلاگ اما یادم اومد مدتی عکس نوشته منتشر می‌کردم ...

بعد از دیدن این عکس نوشته رفتم سراغ این که بتونم عکس با وضوح بالاترش رو که آپلود کردم، پیدا کنم ... و اونجا بود که برخوردم به آپلودهای قدیمی‌ام ... چه خاطراتی دوباره زنده شدن ... مدتی بود که حس‌های عجیبی داشتم اما با یاد خاطرات گذشته‌ام به این فکر افتادم که این احساس حاصل چیزهایی هست که بیشتر بهشون توجه می‌کنم و من این چیزی که الان می‌بینم نبودم و نخواهم بود ... شدم داستان عبرت :)) ...

حتی در زباله‌دان گذشته هم میشه نشانه‌های خوبی رو پیدا کرد از زیبایی و زندگی و تغییر ... می‌دونم هر کسی تجربه خاص خودش رو داره ... این تجربه من بود ... امیدوارم روزی کسی این مطلب رو بخونه و کمک و گشایشی یا تغییری در تفکراتش ایجاد بشه ...

۱۲
اسفند

فایده بهار چیست؟

bloom

بزرگترین فایده بهار برای من تازگی و شکفتن هست. مفهومی که با دیدن طبیعت سرد و خاموش زمستان به من لبخند میزنه ... باورتون میشه؟ ... این عکس بالای مطلب متعلق به یک درخت آلبالوی بهمن ماه هست ... اولین شکوفه ... شاید الان دیگه نباشه اما بقیه شکوفه‌ها هم به زودی مثل اون شکفته میشن و درخت رو زیبا و بارور می‌کنن.

آخرین پست من مربوط به حدود ۵ ماه پیش میشه ... مدتی بود که حس و حال نوشتن نداشتم و بیشتر وقتم رو صرف یادگیری و کار کرده بودم ... اما همیشه اینجا سر میزدم ... باورتون میشه که بودم، اما کمتر حال کامنت گذاشتن بهم دست میداد؟ ... شاید برای سال آینده یه قالب جدید برای بلاگ درست کردم ... قصد دارم از جاواسکریپت هم استفاده کنم و یه سری ابزار به بلاگ اضافه کنم ... پست‌های آسمانی رو هم ادامه میدم ... انیمه‌های جدید زیادی دیدم این چند وقته ... دوس دارم بیشتر در مورد انیمه و فیلم بنویسم ... بهار و تابستان هم که در راهن و فصل خوش‌گذرانی هست ... خیلی از دوستان هم انگاری رفتن ... و خیلی از بلاگر‌های جدید اضافه شدن ... طبیعت آشنایی داره این مبحث بلاگ‌نویسی ...

به هر صورت بهار خیلی فایده داره ... دوس دارم ببینم بهار چه فایده‌ای تو این مدت برای شما خواهد داشت ...

۰۸
مرداد

طلوع سلامتی و شادابی ...

این عکس رو در لحظه طلوع آفتاب تابستان گرفتم ... یکی از ییلاقات مازندران ... وقتی که صبح زود رفتم برای عکاسی یاد یکی از مشکلات این سال‌هام افتادم ... بالا رفتن وزن و سخت شدن حرکت برام ... یادمه نوجوان که بودم سبک و سریع حرکت می‌کردم و لذت فوق‌العاده‌ای از دویدن بهم دست می‌داد ... حس آزادی ... 

این روز‌ها در تلاشم که به صورت جدی خودم رو بسازم ... یادمه بار‌ها تلاش کردم به صورت غیر اصولی ... از رژیم غذایی اشتباه تا حرکات ورزش نامنظم ... اما این بار میخوام خودم مطالعه کنم ... و به کاری که می‌خوام بکنم فکر کنم ... شاید دوباره بتونم حس سلامتی و شادابی رو با طلوع خورشید تجربه کنم ... 

۰۷
مرداد

همه به هم وصل هستیم ... ؟

وقتی فردی صدمه جدی می‌بینه، می‌بینم که بدنش نابود شد، اما وقتی سرش سالم موند باز همون آدم هست ... این فکر به ذهنم خطور می‌کنه که ما منهای مغزمون، جزو ابزارای دسته دوم هستیم ... یعنی دست و پا و معده و روده و اینا ... اون داخل هم غذا رو تبدیل به خون می‌کنن و چیزای دیگه و می‌فرستن به بقیه جاها ... آره خیلی پیچیده هستیم ... 

اما برام خیلی جالبه ... انگار فکرای ما همه ... به یه جایی وصل هست ... مثل این آلبالو‌های نرسیده توی عکس بالای پست ... اگه توی شاخه‌ی همدیگه باشیم بهتر هم رو درک می‌کنیم ... یا رو هم تاثیر میذاریم ولی همه به یه چیزی وصلیم که نمی دونیم چیه ... اسمای مختلف روش گذاشتیم ... همه به این ارتباط نیاز داریم ...  

شما هم فکر می‌کنین به یه چیزی وصل هستیم ؟ ( منظور چیز واحد نیست به معنای زبانی ما ... همه اون چیزی که نمی‌دونیم)

۰۳
مرداد

چند خط ...

نمی دونم چرا انقدر حس انتظار دارم این روزا ... انگار منتظر یه چیزی هستم ... یا حس می‌کنم باید دنبال چیزی بگردم ... 

شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشه که بعضی اسم‌ها از خانواده می‌شنوین که از دنیا رفتن یا به دنیا اومد یا شکست خوردن و یا موفق شدن ... و براتون اصلا اهمیتی نداره ... یه چیزی بود که شنیدین ... برای من که اینطوره ...  اما می‌دونین ... بعضی افراد هستن که همیشه هستن ... قشنگ توی وجودم ... چون که با اون افراد هست که من خودم رو می‌تونم معنا کنم و ابراز وجود کنم ... شاید یه روز به نظر از دستشون داده باشیم اما یه روزی می‌فهمیم که ما یکی هستیم ... 

۲۵
تیر

این مدت که نبودم ...

مدتی هست که پست نذاشتم و این جور اتفاقات توی بلاگ من معمولا پیش میاد (  اگه دنبال کننده قدیمی بلاگم باشین، می‌دونین ) . این بار سفر بودم و از دست هوای گرم تابستون به طبیعت و ییلاقات پناه بردم . این تصویر بالای صفحه هم یکی از مناظر اونجاست که این مدته بودم و یک زمین زراعی گندم هست که درو شده و گاوها دارن توش لذت می‌برن. 

این مدته انگار اتفاقات زیاد هم افتاد. بلاگای بعضی از دوستان تغییراتی داشت و همینطور اون دوتا انیمه‌ای هم که دنبال می‌کردم متاسفانه این فصلشون تموم شد و میرن برای زمستون و سال دیگه. تقریبا به کسی سر هم نزدم، ولی این مدته سعی می‌کنم بهتون سر بزنم و اگه به نظرم پستی نیاز به کامنت داشت حتما کامنت میذارم. این مدته عکس‌هایی هم گرفتم که بعدا باهاتون به اشتراک میذارم. باید بگم که بعضی مواقع هم اصلا حس و حال بلاگ نویسی نیست و واقعا هر چی آدم سعی می‌کنه پستی بنویسه و یا بخونه، میلش نمیاد و بعضی مواقع کاراش انقدر زیاد میشه که وقتش نمیرسه. ولی خوشحالم که دوباره تونستم این فرصت رو ایجاد کنم. 

۱۷
خرداد

وبلاگ‌نویسی دوباره با طعمی دیگر

وبلاگ‌نویسی طعم قشنگی برای من داره،‌ مخصوصا خاطرات قشنگی که سال‌ها ازش برام به یاد موند و مجابم کرد که دوباره دست به قلم ( کیبورد)‌ بشم. حدود چهار ماه از آخرین مطلبی که توی این بلاگ نوشتم می‌گذره . بارها سعی کردم که بنویسم اما دستم به قلم نمی‌رفت تا یه روز تصمیم گرفتم. بلاگ قراره جدید بشه همونطوری هم که می‌بینین قالب جدید براش نوشتم ...

 

نظراتون رو در مورد قالب حتما بگین ... آخه هنوز خیلی مشکلات داره از جمله این که حالت واکنش‌گرا ( Responsive ) رو برای موبایل ها کامل نکردم و مشکل داره . 

± بلاگم قراره موضوع‌بندی جدیدی به خودش بگیره و سعی بشه مطالب فارسی فاخر توی این بلاگ منتشر بشه و همینطور اشتراک کارام از جمله کارای هنری و کدها و عکسام توی مجموعه مطالب قرار بگیره. در ضمن به دوستای بلاگ‌نویس جدیدی که «آسمانم» رو دنبال می‌کنن، خوش‌آمد میگم و همینطور تعدادی از دوستای قدیمی‌ای رو که از داد به خاطرات می‌سپارم. از دوستایی که همیشه با من بودن هم خیلی ممنونم، خاطرات خوبی رو با هم ساختیم. 

این اولین پست من توی سال ۹۶ هست هر چند با تاخیر، آرزو دارم امسال بتونیم در تعامل با هم از وبلاگ‌نویسی لذت ببریم. 

۰۹
اسفند

آیا گذشته تکرار شدنی است ؟

خب ... سوال مهمی هست ... 

خیلی وقتا شنیدم که میگن ... و من هم تکرار کردم که :‌ گذشته دیگه گذشت ... دیگه بهش فکر نکن ... آینده بهتری میشه ساخت ... این یک دروغ محضه ... چرا ؟ 

چون تا وقتی که خودت تغییر نکنی ... آینده همون آینده هست ... و گذشته همیشه توی آینده تکرار میشه و تاثیر میذاره ... ولی درسته که شدنی هست ... 

ما توی زمان‌‌های مختلف خودمون رو ثابت می کنیم ... اگه یک بار اشتباه کردیم ... ممکنه درست بشیم ... اگه دوبار اشتباه کردیم همونو ... سخت تر اما بیشتر از این دیگه اثبات می کنیم که همون که بودیم هستیم ... خیلی مواقع فکر می کنم که تغییر کنارمه و می تونم کار رو تموم کنم ... اما این اشتباه هست ... واقعیت اینه که خیلی خیلی دوره ... دورتر از اون چیزی که بشه فکرش کرد ... 

راستش من از اونایی هستم که اشتباه رو چندین بار تکرار کرد ... می دونین ... بعضی مواقع به جایی میرسم که دیگه میگم بسه ... تا کی ؟‌ دیگه کافیه ... وقتی به اینجا میرسیم که دیگه چیزی برای از دست دادن نداریم و دیگه داره تمام میشه ... و اینجاست که یا تغییر برای آخرین چیزتون رو عملی می کنین یا تسلیم میشین ... آیا گذشته تکرار میشه یا نه ؟

۱۳
بهمن

ممنون که نیستی ...

بعضی مواقع نبود چیزهایی ( چیز می تونه شامل هر چیزی و هر کسی باشه )‌ یا بهتره که بگم حذف شدنشون از زندگی لازم به نظر میرسه اما هم داشتنشون گرون تموم میشه و هم نداشتنشون گرون تموم میشه . 

من از اون آدمایی هستم که گرونی داشتن رو حس نمی کنم اما گرونی حذف شدن ... انقدر عمق پیدا می کنه توی دلم که دلم برای یه لحظه بیشتر بودن لک می زنه . اما در این بین دوباره آقای فکر به سراغم میاد و نکاتی رو ذکر می کنه :‌

 

  1. می دونی این خواستنت چقدر گرون برای بقیه تموم میشه ؟
  2. نظرت اینه که تقدیر این بود یا اشتباه تو بود ؟‌
  3. تو همون آدمی،‌ دوباره خرابش می کنی 
  4. شایدی وجود نداره ... 
آره ... انگار سبک نوشتاری متن خاصی شده این سبک پست هام اما نشان از طرز فکر هست ... فکر می کنم بهایی که خودم باید به خاطر تصمیماتم بدم سنگین تر از بهایی باشه که دیگران به خاطرش باید بدن و این آغاز زندگی توی این دنیا بود ... 
۱۳
بهمن

یه سوال مهم ...

 

یه سوالی بعضی مواقع یا شاید همیشه توی ذهنم تکرار میشه و اون این هست که «‌ چرا زندگی بعضی مواقع انقدر خسته کننده میشه ؟‌ »‌ . خب راستش دنبال جواب هستم ،‌ کسی نظری نداره ؟  

وقتی دنبال جواب این سوالم به چند تا مورد میرسم:

 

  1. تقصیر خودته، برنامه ای برای بعدت نداری
  2. به همه چی بی تفاوت شدی 
  3. تمام تلاشت رو نمی کنی 
  4. خیلی تنبل شدی 
  5. توانش رو نداری که زندگیت رو درست کنی 
  6. نمی دونم ؟!
دلم سفر می خواد ... از اون سفرایی که بعضی مواقع تنها میرفتم ، میزدم به دل کوه و جنگل 
اوج بی برنامگی ... مثل یه ماجراجویی واقعی ... اما آیا زندگی خسته کننده این اجازه رو میده 
اگه رفتم یه سفرنامه میذارم :))
مطالب قدیمی‌تر