۱۳
بهمن

ممنون که نیستی ...

بعضی مواقع نبود چیزهایی ( چیز می تونه شامل هر چیزی و هر کسی باشه )‌ یا بهتره که بگم حذف شدنشون از زندگی لازم به نظر میرسه اما هم داشتنشون گرون تموم میشه و هم نداشتنشون گرون تموم میشه . 

من از اون آدمایی هستم که گرونی داشتن رو حس نمی کنم اما گرونی حذف شدن ... انقدر عمق پیدا می کنه توی دلم که دلم برای یه لحظه بیشتر بودن لک می زنه . اما در این بین دوباره آقای فکر به سراغم میاد و نکاتی رو ذکر می کنه :‌

 

  1. می دونی این خواستنت چقدر گرون برای بقیه تموم میشه ؟
  2. نظرت اینه که تقدیر این بود یا اشتباه تو بود ؟‌
  3. تو همون آدمی،‌ دوباره خرابش می کنی 
  4. شایدی وجود نداره ... 
آره ... انگار سبک نوشتاری متن خاصی شده این سبک پست هام اما نشان از طرز فکر هست ... فکر می کنم بهایی که خودم باید به خاطر تصمیماتم بدم سنگین تر از بهایی باشه که دیگران به خاطرش باید بدن و این آغاز زندگی توی این دنیا بود ... 
۱۳
بهمن

یه سوال مهم ...

 

یه سوالی بعضی مواقع یا شاید همیشه توی ذهنم تکرار میشه و اون این هست که «‌ چرا زندگی بعضی مواقع انقدر خسته کننده میشه ؟‌ »‌ . خب راستش دنبال جواب هستم ،‌ کسی نظری نداره ؟  

وقتی دنبال جواب این سوالم به چند تا مورد میرسم:

 

  1. تقصیر خودته، برنامه ای برای بعدت نداری
  2. به همه چی بی تفاوت شدی 
  3. تمام تلاشت رو نمی کنی 
  4. خیلی تنبل شدی 
  5. توانش رو نداری که زندگیت رو درست کنی 
  6. نمی دونم ؟!
دلم سفر می خواد ... از اون سفرایی که بعضی مواقع تنها میرفتم ، میزدم به دل کوه و جنگل 
اوج بی برنامگی ... مثل یه ماجراجویی واقعی ... اما آیا زندگی خسته کننده این اجازه رو میده 
اگه رفتم یه سفرنامه میذارم :))